تبليغاتX
وبلاگicon
من و پسرم
من و پسرم
گوشه ء از شعر امروز هرات و (یاد داشت های پراکنده ی من )
چهارشنبه پنجم بهمن 1390
یادها ...  

با تمام این  ها ، تمام این حوادث عجیب و تلخ که پشت سر هم هی اتفاق افتادند ، هنوز هر ازگاهی که سر به بالین می نهم غرق میشوم به خاطرات قدیم ، قدیمی که مثل یک روز مه آلود زمستانی میماند، گمان میکنم آن روز نیز مثل امروز یک روز بارانی بود ، ابر بود و خورشید پشت انبوه ابرها قایم شده بود ، من بودم با شلواری مسخره  که پوشیده بودم و یک بارانی تقریبا زرد رنگ .. و تو بودی با پوشاکی خیلی زیبا و گران قیمت .. من میراندم و در عین حال آهسته میخواندم .. یادم نیست چی میخواندم ولی هرچه بود خیلی مسخره بود .. و تو کنارم نشسته بودی و صدایم را گوش میکردی ..خوب من یک آدم خیلی کودن بودم آن روزها ، و تو خیلی انسان منطقی و عاقل ، هنوز هم نگاه میکنم که چقدر خوب بودی آن زمان و من چقدر بد، واین بدی من چقدر باعث ناراحتی تو شد و بدبختی من ، دلم برایت تنگ شده .. خوب میگفتم .. ان روز هی فس فس کردم ، هی چرت و پرت گفتم و رفتیم تا خیلی دور از شهر ، از کنار رودخانه ، از کنار دشت و کوه و اعتراف میکنم که زیبایی تو والا تر از همه اینها بود ، زیبایی ، سادگی و متانت ، خوب .. چاشت بود کنار یک کوه توقف کردیم غذا خوردیم ، تو خیلی کم و من یادم هست به اندازه یک گاو خوردم ، فکر میکنم آخرین باری بودم که با هم غذا خوردیم .. و بعد میدیدم که ازین گردش اجباری چقدر خسته شدی .. برگشتیم شهر .. و دیگر هیچ . زمستان ، چقدر حالا ازین فصل متنفرم ، از برف و بارانش ، از بادهای سردش ، از روزهای تاریکش ، خدای من از همه اینها بیزارم ، دلم برای تابستان تنگ شده ، برای آفتاب گرمش و بادهای ملایمش و برای تو . می بینم که دیگر این دلتنگی ها فایده ی ندارد ، این آرزوها و این دریغ و دردها سودی ندارند ، چاره در سکوت و خاموشی است و حسرت بزرگ در دل ، حسرت جاوید. آه فصل کاشتن نهال میرسد ، امسال دل میخواهد خیلی زیاد درخت بکارم ، در هرجا ، حتی کنار کوچه ها و جاده های عمومی ، میخواهم زندگی باشد در همه جا ، همه بفهمند که زندگی چیز خوبیست ، من نفهمیدم .. قدر زندگیم را نفهمیدم ، قدر سالهای عمرم را ؛ خوب .. بگذریم.

 گفتم که فرصتی برای استراحت ، برای نوشتن و حتی برای اندیشیدن ندارم ، برعکس گذشته که تمام لحظه های روز را می نوشتم ، میخوابیدم ، آه چه روزگار خوشی بود. . یادم هست آن زمستان سرد ، من و دوست نازنینم سید شکیب زیرک، در خانه نه نه اش نزدیک جنگلی با درختان انبوه .. خدای من تقدیر چنین بود که سالها بعد دوستم با دختری ازدواج کند که خانه شان در همان نزدیکی بود، خانه ی کوچک گلی با دروازه ی چوبی ، دیوارهای خیلی کوتاه، من و دوستم بیشتر روزها از همان جا میگذشتیم، شاید آن روزها آن دختر خیلی کوچک بوده .. به هر حال ما میرفتیم جنگل دراز میکشیدیم روی علف ها .. چقدر فرصت داشتم .. باورم نمیشود من دیگر باید با تمام آن لحظه ها  خداحافظی کنم .

دیشب خواب رویا را دیدم ، رویا هرکسی که بود و هست؛ نازنینی از جنس زمین ، خاک ، نور و یا باران بود، با همان متانت سابق ، و خواب عزیزی را دیدم که مومیایش کرده بودند همچنانکه زنده بود، این شب ها خواب زیاد می بینم ، دلیلش شاید پرخوری باشد و یا خیال پردازی های قبل از خواب ، همچنانکه بچه ام کنارم آرام خوابیده من به چشمان بی نهایت زیبایش نگاه میکنم و دستان پف کرده اش که هنگام خواب انگشتانش را میبندد، سال جدید که میرسد از راه پسرم را میبرم ده، باید گاو را بشناسد همچنان گوسفند و اسب و مرغ و اینها، او تا به حال هیچکدام ازین ها را ندیده است و دریا را باید ببیند و غروب های کنار دریاچه را و سحرگاهان زیبای ده را ، همانجای که پدرش بزرگ شد و قد کشید وسالها زندگی کرد، چه سالهای خوبی بود، سالهای خیلی دور، حوالی 1370 بود یا کمتر ، خانه ما نزدیک هریرود بود ، بهار ها صدای غرش و طغیان سیل تا صبح به گوش میرسید و این صدا زیبا ترین لالایی دنیا بود تا مرا به خواب ببرد، و تابستان ها که جریان آب کند میشد ، من و دوستانم که در حدود 6،7 تایی بودیم میرفتیم آبتنی ، ماهی گیری ، چه ماهی های قشنگی میگرفتیم ، و بازی میکردیم زیاد، بازی که همیشه میکردیم توپ و دنده بود ، تقریبا شبیه کرکت . و بعد که مدرسه ها شروع میشد ، بازهم خوش بودیم هرچند از دست بعضی معلم ها چوب های خوبی کف دستمان میخوردیم بازهم مدرسه زیبا بود ، همکلاسی های نازنینم که تا حال بعضی از انها را می بینم ، از اولین سال مدرسه ام 21 سال میگذرد ، استاد زبان دری ما آدم شریفی بود که هنوز هم می بینمش ، هرچند خیلی پیر شده ولی بازهم میره مدرسه ، گمان نکنم حالا تدریس کند ، شاید مدیر یا معاون مدرسه باشد . زمستان ها اما حکایت دیگری بود، روی انبوه برف ها سر میخوردیم ، آدم برفی میساختیم ، و صبح با پدرم میرفتم روی بام به خیال خودم در رفتن برف ها کمکش میکردم. گاهی هم باران میبارید با بچه ها میرفتیم ته ی دالان ها بازی میکردیم. صبح ها مادرم شیر داغ میکرد با قیماق و نان خانگی ، درخانه تنور داشتیم مادرم هر هفته نان می پخت و بعد می پیچید آن ها را داخل سفره تا هفته دیگر میخوردیم تمام نمیشد ، گاهی هم پختن نان ها که تمام میشد ته ی تنور لبلبو میگذاشتند که پخته شود ،  چه مزه ی داشت . یکی از سر گرمی هایم در زمستان گرفتن پرنده ها بود ، روی زمین دانه میریختم ، بعد تشت لباس شوی را چوبی میدادم زیرش ونخ بلندی به چوب میبستم خودم میرفتم خیلی دورتر مینشستم و سر نخ را میگرفتم بعد که گنجشک ها برای چیدن دانه ها میامدند میرفتند زیر تشت ، من نخ را کش میکردم چوپ میفتاد تشت به سرعت میخوابید روی زمین یکی دو گنجشک زیر تشت میماندند. سرگرمی دیگرم دادن دانه به مرغ ها بود ، خیلی مرغ داشتیم ، مرغ های ما و مرغ های زن عمو ، خودم یک خروس و یک ماکیان داشتم؛ ماکیانم هر روز تخم میداد و خروسم با تاج و دم بلندش هر روز اذان میداد، چه دنیای قشنگی داشتم، شب ها مادرم به ما قصه میگفت ، قصه های جنیات ، پری ها ، دیو ها و این ها ، همه ش نقل این بود که اگر خوب باشی بلاخره موفق میشوی و اگر بد باشی سرانجام هلاک میشوی . تنها چیزی که آن زمان بدم میامد رفتن به حمام بود ، پدرم هفته یکبار دوبار پیش از اذان صبح بیدارم میکرد با خودش میبرد حمام عمومی ، چشمانم از فرط خواب باز نمیشد، هرچه التماس میکردم که نمیروم به خرج کسی نمیرفت ، میرفتیم حمام پدرم آنقدر بدنم را کیسه میکرد بعدش لیف که همه جایم سرخ میشد، وقتی برمیگشتیم خانه تازه هوا روشن میشد ، این ماجرا خیلی سالها دوام کرد.    

خوب .. این ها حکایت زندگی هستند ، هرکس بلاخره به نوعی ازین خاطرات دارد، خاطرات شیرین و تلخ زندگی ، ده از من آدمی ساخت قانع و پر تلاش ، حتی در دشوارترین لحظات زندگی اراده ام را از دست ندادم؛ حتی تلخ ترین حادثات زندگی نیز نتوانست مرا ازپا درآورند، چیزی که همیشه سرمشق زندگیم بوده زحمت کشیدن و کار است ، وقتی نوجوان بودم فرصتی زیادی برای مطالعه داشتم ، مطالعه افزون از هزار جلد کتب مختلف به من آموخت که چگونه باید حتی با داشتن کمترین امکانات زندگی خوشبخت میتوان بود، هرچند در کشوریکه همیشه جنگ و جدل است من با بهترین امکانات تا حال زندگی کردم ، داشتن بهترین خانه ، ماشین و دیگر امکانات رفاهی ، و باغ و زمین در ده . خوب این ها نتیجه زحمت بی اندازه است. سالهاست که من فقط از روز جمعه برای تفریح و استراحت استفاده میکنم ، تمام روزهای هفته را حتی لحظه ی نیز نتوانستم فارغ باشم و شباهنگام به خاطر رفع این کسالت روزانه به باشگاه رفته ام و در خانه نیز فقط غذای شب را خوردم و سپس خواب . میخواهم تا 45سالگیم فقط کار کنم و بعد استراحت تا آخر عمر. دلم میخواهد سالهای آخر عمرم را در ده بگذرانم ، دوباره چند تا مرغ بخرم ، گاو و اسب و گوسفند ، دوباره زیر یک سقف کاهگلی بخوابم ، دوباره با صدای خروس خودم از خواب بلند بشم ، میخواهم دوباره برگردم به کودکی و وقتی می میرم در گورستان ده خودمان دفنم کنند ، کنار پدربزرگم. حتی گورستان ده ما نیز قشنگ است ، کنار یک جوی بزرگ که همیشه پر از آب زلال است و درخت های بید کنارش ، گور های کهنه و نو که زیر انبوه علف های خودرو قایم شدند و صدای پرنده های روی درخت ها .

یکشنبه هجدهم دی 1390
مهر ...  
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي

خطاب آمد  كه واثق شو به اطاف خداوندي

دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است

بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي

قلم را اين زبان نبود كه سر عشق گويد باز

وراي حد تقرير است شرح آرزومندي

الا اي يوسف مصري كه كردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر كجا شد مهر فرزندي

به شعر حافظ شيراز ميرقصند و مي نازند

سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي

یکشنبه یازدهم دی 1390
سحرم ...  
سحرم دولت بيدار ببالين آمد

گفت بر خيز كه آن خسرو شيرين آمد

قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببيني كه نگارت به چه آيين امد

مرغ دل باز هوا دار كمان ابرويست

اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد

رسم بدعهدي ايام چو ديد باد صبا

گريه ش بر سمن و سنبل و نسرين آمد



دوشنبه پنجم دی 1390
وقتی ...  
وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ریخته ام وحشت کرد

وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ

در فضا می پیچید ،

از تو پرسیدم :

به کجا باید رفت

شنبه بیست و ششم آذر 1390
صدا ...  
تا آسمان آبی است .. زندگی را باید زیست .. تا باران می بارد .. امیدوار گندم باید بود .. گرچه خانه سرد است .. گرچه برف انبوه بام خانه را میازارد .. اما این ابرها جاو یدانه نیستند .. هموطن حوصله داشته باش ..

 

log